نماد اعتماد الکترونیکی

سید یوسف صالحی - شهر شنبه

 

مورچه‌ ام

باری سنگین به دوش

من به دور شهر

شهر به دور من

و در این دربه‌دری

هیچ دری بسته نمی‌شود!

 

من و بارکش

یکجا می‌نشینیم

یکجا غذا می‌خوریم

یک‌راه می‌رویم

و یکی از همین روزهاست

تیتر برجسته‌ی روزنامه‌ها شویم

 

وقتی در گسل دست‌هایش فرو می‌روم

یک قرن خشک‌سالی

در جغرافيایم ثبت می‌شود

کسی نمی‌داند

هزاران شاخه‌ی اتهام این جنگل بی‌برگ

سوی که نشانه رفته‌است

 

بارکش دستکش‌اش را می‌پوشد

حالا تاریکی تابیده‌است

می‌بینی؟

مورچه‌ها سایه‌های بزرگی شده‌اند

-با کمرهای خمیده-

می‌شنوی؟

در عمق این زمین

رودهایی جریان دارند

رودها -در مسیر پیچاپیچ‌شان-

به اقیانوسی می‌رسند

عمیق

گرم

نارام

 

بارکش این را خوب فهمیده بود

دستی تکان داد وُ

این زلزله مرا به خودم پس داد

اما مثل سربازی

که وقت رفتن

کوله‌اش از این سوال سنگین می‌شود:

این کوچه را دوباره خواهم‌دید؟

بی‌آنکه چراغی روشن کنم

هنوز گلادیاتوری سیاه‌پوشم

که فکر می‌کند

برای زنده ماندن

باید مبارزه کرد

ولی در نبردهای تن به تن

دو جنازه روی دست می‌ماند!

 

اضافه کردن نظر


کد امنیتی
تازه کردن

«تمامي كالاها و خدمات اين وبسایت، حسب مورد داراي مجوزهاي لازم از مراجع مربوطه مي‌باشند و فعاليت‌هاي اين سايت تابع قوانين و مقررات جمهوري اسلامي ايران است.»
طراحي و پياده سازي سايت: شماره تماس جهت طراحي سايت