نماد اعتماد الکترونیکی

مرتضی زندپور - بوشهر

 

برداشتم دست از تن دریا زمانی که...

باگریه می خواندم بر آن نام کسانی که...

 

بر موج دریا مرد ماهیگیر می خواند

در یک جهاز کهنه با درد نهانی که...

 

وقتی پرنده بال بر امواج می ساید

در چشم هایش نقش مردان جوانی که...

 

از سرزمین آفتاب و موج می گوید

زیباترین افسانه با چشم و زبانی که...

 

در پیکر نمناک دریا درد می پیچد

از پیکر تبدار این حجم روانی که...

 

باید دوباره بر تن خورشید برگردم

چون قطره از چشمان مردشروه خوانی که...

 

اصلن چرا باید تو را از او جدا سازم

باید سخن ها بشنوی از جاشوانی که...

 

شب خسته، دریا مرگ در آغوش می گیرد

آهسته مردی در میان موج می میرد!

 

 

اضافه کردن نظر


کد امنیتی
تازه کردن

«تمامي كالاها و خدمات اين وبسایت، حسب مورد داراي مجوزهاي لازم از مراجع مربوطه مي‌باشند و فعاليت‌هاي اين سايت تابع قوانين و مقررات جمهوري اسلامي ايران است.»
طراحي و پياده سازي سايت: شماره تماس جهت طراحي سايت